سيد محمد باقر برقعى
310
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شطّ آبم ، پرتلاطم ، ماجرايى در خودم گم * تا تو رازم را نخوانى ، مىتوانى سنگ باشم عين بىرنگيست جانم ، آه ! امّا مىتوانم * تا به احساسم نخندى ، با تو پرنيرنگ باشم پونهام ، يكرنگ ، امّا با تمام سادگىها * مىشود چون باغى از گل با تو رنگارنگ باشم خرمنى ياسم كه از من مىتراود عطر مستى * با تو امّا ، با تو آرى ، مىشود گلسنگ باشم ! اين روزها اين روزها ندارم ، دردى براى گفتن * پايى براى رفتن ، رنجى براى بردن اين روزها چه گويم ؟ اين روزهاى قحطى * حتّى غمى نمانده ، با من براى خوردن ! من ماندهام و يادى ، از روزهاى رفته * و ز حسرتى گزنده ، دندان به هم فشردن بردار دست اى مرگ ! از روى شانههايم * انگيزهاى ندارم ، حتّى براى مردن ! غمى به قدمت تاريخ به پاس يك دل ابرى ، دو چشم بارانى * پُر است خلوتم از يك حضور نورانى كسى كه وسعت او در جهان نمىگنجد * به خانهء دل من آمده است مهمانى غمى به قدمت تاريخ درد انسان داشت * دلى به وسعت جغرافياى انسانى چه بود ؟ بارقهاى كز سر زمانه گذشت * و يا ز خواب جهان يك عبور توفانى ؟